دو ترانه ی چهل ساله
امروز که این تارنما را به نام مبارک کوچُک، به نام خجستهی زادگاهم باز کردم و راه افتاد. یاد چهل سال پیش افتادم. جوان و تازه نفس و عاشق. کتاب نینوا که مجموعه ای از داستان های کوتاه در بارهی میبد و کوچک است را می نوشتم. داستان هایی که با همه سادگی، شور و خشم و عشقی در آن بود. بو و رنگ عشق را داشت. در آن شب های شوریدگی و شیدایی، گاه نیز قلم بر سرودن ترانه و شعری می چرخید و امروز دو ترانه از آن ترانه های بومی یادم آمد. پیشکش به همهی جوان ها و عاشق های جهان و کوچُک خودم:
قنات شمس آباد خشک است و بی آب
کبوترهای قلعه، تشنه بی تاب
فشارم قلب خود را چون اناری
دهم بر خیل تشنه، جام خوناب
***
گل انارون، در بهارون، سرخی لب های تو
اشک بارون، توی ناودون، جاری از غم های تو
می روی، خوش می روی، اما بدان ای نازنین
جامی از خون، قلب یارون، از جدایی های تو
سبز باشید
امروز که این تارنما را به نام مبارک کوچُک، به نام خجستهی زادگاهم باز کردم و راه افتاد. یاد چهل سال پیش افتادم. جوان و تازه نفس و عاشق. کتاب نینوا که مجموعه ای از داستان های کوتاه در بارهی میبد و کوچک است را می نوشتم. داستان هایی که با همه سادگی، شور و خشم و عشقی در آن بود. بو و رنگ عشق را داشت. در آن شب های شوریدگی و شیدایی، گاه نیز قلم بر سرودن ترانه و شعری می چرخید و امروز دو ترانه از آن ترانه های بومی یادم آمد. پیشکش به همهی جوان ها و عاشق های جهان و کوچُک خودم:
قنات شمس آباد خشک است و بی آب
کبوترهای قلعه، تشنه بی تاب
فشارم قلب خود را چون اناری
دهم بر خیل تشنه، جام خوناب
***
گل انارون، در بهارون، سرخی لب های تو
اشک بارون، توی ناودون، جاری از غم های تو
می روی، خوش می روی، اما بدان ای نازنین
جامی از خون، قلب یارون، از جدایی های تو
سبز باشید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر